X
تبلیغات
تلاش برای جدایی

تلاش برای جدایی

در این وبلاگ مراحل تلاشم برای جدایی از همسرم رو آوردم

روزگار

فعلا همه چیز عادیه، ترجیح دادم به ظاهر هم شده کمی کوتاه بیام.

دلم مسافرت میخواد تنهایی...

دیشب خونه پسر عمش بودیم تا 4 صبح انقدر خورد که حالش بد شد...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:0  توسط ام  | 

بازگشت

دوباره برگشتم، وجودم پر از خشم و نفرته

ولی صبر میکنم، صبر صبر صبر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:1  توسط ام  | 

یاد

روزی که این وبلاگ رو زدم در فکر جدایی بودم به شدت

ولی زمان بعضی وقتها تغییراتی ایجاد میکنه

به جدایی کمتر فکر میکنم

با هم کنار میایم

کمتر به پر و پای هم میپیچیم

به هر حال این وبلاگ رو هنوزم میخوام بروز کنم


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 15:14  توسط ام  | 

رابطه

رابطمون بهتر شده، با هم خیلی کم جرو بحث میکنیم، بالاخره یکیمون کوتاه میاد تو هر بحثی

کمتر فحش و فحش کاری میکنیم

انگار داریم عادت میکنیم به هم

نمیدونم خوبه یا بد...

یواش یواش باید به قرص های افسردگی رو بیارم...


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:50  توسط ام  | 

مریضی

سخت مریضیم هر سه تامون

بچه ظرف 2-3 روز فکر کنم 1 کیلو وزن کم کرده

هردو صبح تا شب خوابیم


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 21:13  توسط ام  | 

دعا

نیم ساعت پیش دعوامون شد شدید

برام از ته قلبش آرزوی مرگ و درد و بیچارگی کرد، با اینکه ازش بدم میاد ولی برای آرزوی مرگ نمیکنم

دخترمو گفتم برادرم اومد برد خونه مادرم اینا، دلم واسه دخترم میسوزه خیلی مظلومه

از حق نگذریم منم بد و بیراه بارش کردم ولی آرزوی مرگ براش نکردم و نمیکنم، البته نمیگم تو دلم قبلا نکردم ولی به زبون نیاوردم چون اعتقاد دارم به زبون که میاد دیگه نمیشه جمعش کرد...

حالا شاید هم دعاش برآورده شد، کی میدونه...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:26  توسط ام  | 

قدرت

همه چیز رو به ظاهر رو به راه کردم

الان هردو خوشحالیم

فعلا صبر بهترین چیزه

مریم جان که برای شماره تلفن گذاشتی کاش آدرس ایمیلتو برام بفرستی تا با هم صحبت کنیم...

ولی همینجا بهت میگم که مهمترین چیز هدفه، هدفه که انسان رو قدرتمند میکنه البته این عقیده منه...



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:34  توسط ام  | 

دعوا

سر یک مهمونی ساده دعوایی شد بیا و ببین

کتک کاری

گفتم میخوام جدا شیم

ولی کمی که عصبانیتم فروکش کرد یاد دخترم افتادم، تا نگیرمش جدا نمیشم پس بیخیال شدم و دیگه هیچی نگفتم

شده واسم یک خرده ستمگر...

کسایی که کتاب از کاستاندا خودن میدونن چی میگم

این یک مبارزست و من باید بی عیب و نقص باشم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 14:31  توسط ام  | 

سوال

هه میپرسن که من حنسیتم چیه؟! چه فرقی داره که مرد باشم یا زن؟ مهم اینه که از ازدواجم راضی نیستم

در مورد شغلم پرسیدن که باید بگم کار من مربوط به خدمات بانکی هستش در حال حاظر


راستی یک سوال اگر کسی نظر بده ممنون میشم، آیا کسی تجربه ای با دربندسری ها داشته؟ یعنی کسانی که اصلیتشون دربندسری باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 17:19  توسط ام  | 

رو

طرف کلی پول قرض گرفته

کلی بدهکاره

خرج خونشو از من میاد دستی میگیره 

طلبکارم هست میگه باید کمکم کنی!!! اسم خودشم میزاره دوست من!!!!

19 میلیون هم چک داره دستم

2 ساله

.

حالا شیطونه میگه بدم دست وکیل چکاشو


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 16:4  توسط ام  |